نمیدانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس می شوند


میگویند حساسیت فصلی است


آری من به فصل فصل این دنیای بی تو    حساسم..


     

قصه ی حنجره ایست که گره خورده به بغض 

یک طرف خاطره ها یک طرف فاصله ها 

در همه ی حرفها .. حرف آخر زیباست ..

آخرین حرف تو چیست ؟ که به آن تکیه  کنم ؟ 

حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست ... 





انگار سکوت قانون شب است ... !

حتی انهایی که بیدارند ... ! ..  . 

بی صدا گریه میکنندد ... . .!


!

کاش می شد سرنوشت خویش را از سر نوشت

کاش می شد اندکی از تاریخ را بهتر نوشت


کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی



داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت

دفتری بود که گاهی من و تو می نوشتیم در آن از غم و شادی و رویاهامان از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم
من نوشتم از تو:
که اگر با تو قرارم باشد تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد که اگر دل به دلم بسپاری و اگر همسفر من گردی من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!
تو نوشتی از من:
من که تنها بودم با تو شاعر گشتمبا تو گریه کردم با تو خندیدم و رفتم تا عشق
نازنیم ای یار من نوشتم هر بار با تو خوشبخترین انسانم…
ولی افسوس

  مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من


نیــازی بـه انتــقام نیـست !
فـقط مـنتظر بـمان ..
آنـها کـه آزارت مـی دهند ..
سرانـجام بـه خـود آسیـب مـی زنند ..
و اگـر بـخت مـدد کنـد ..
خــداوند اجـازه مـی دهد تماشاگرشان باشــی …!


دلم یک من میخواهد

دلــــم بالــکنی می خواهـــد رو به شهـــر…

و کمی بـاد خنکــــ و تاریکـــــی …

یکــــ فنجان بــزرگــــ قهوه …

یکـــ جرعه تـ♥ـو … یکــــ جرعه من …

و سـکوتـــی که در آن دو نگـــاه گـــره خـــورده باشـــد …

بی کلام…

میـــــدانی…!؟

دلــــم یک “من” می خواهــد بـــرای تــو…

و یک “تــو” تـــا ابــــد بــرای من …

و باز هم ۳ نقطه های بی پایانِ من…(!)

                         

لیاقت ماندن نداشتی !

انقدر مرا از رفتنت نترسان

قرار نیست تا ابد با هم بمانیم
روزی همه رفتنی اند
ماندن به پای کسی معرفت میخواهد نه بهانه
بلند میگویم : رفتی به درررررک ؛ لیاقت ماندن نداشتی !


.....

دوری یعنی فراق..................................

فراق یعنی دلتنگی..........................

دلتنگی یعنی تو...........................

تویعنی همه دنیای من..............


عشق جوانی

در جواني غصه خوردم هيچ کس يادم نکرد


در قفس ماندم ولي صياد آزادم نکرد


آتش عشقت چنان از زندگي سيرم کرد


آرزوي مرگ کردم مرگ هم يادم نکرد